آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

298. مدرسه!

قرار بود امروز بریم کلاس مادر و کودک ... دیشب مسعود و سمانه پیشمون بودن و رفتیم الماس و برا مدرسه رفتنت :) کیف خریدیم:))  کیف رو انداختیم رو دوشت و شونه هات رو خیلی بانمک نگه میداشتی حس میکردی شونه هات رو بندازی کیف میفته :) امروز عصری بابا اومد که بریم ولی تو خواب بودی و بیدار که شدی و رفتیم دیگه دیر شد:( منم پیشنهاد دادم بریم پیش دایی محمد و کتاب بخریم :) آییییی حال میده کتاب خریدن :) بیشتر کتابهای نشر افق رو دارم ولی بازم 100 تومن کتاب خریدم! فکر کن!!!  کتاب 2-3 تومنی که بشه 100 تومن چندتا کتابه هههههه . دو تا کتاب هم برای کیانا و سارینا گرفتم و تازه عمه هم 1 کتاب بهت داد رفتیم اونجا :)  ...
12 اسفند 1392

286. خاله آیناز

هورااااا امروز خاله آیناز رو دیدیم :*  امروز ناهار خونه ی مامانی بودیم و عمو ممد و عمه اکرم اینا هم بودن ... ساعت 4:30 با خاله قرار داشتیم و باید میرفتیم تندیس ... شما که خوابیدی :) منم با هانیه رفتم ... خاله ی مهربون با همسرشون اومدن و طی عملیاتی انتحاری 3 سوت دیدیمشون و محموله رو تحویل گرفتیم و برگشتیم خخخخخ ... این لباسهای خوشگل همراه با 1 بسته شکلات خوشمزه اووووووم مرسی خاله :* بعد رفتیم پیش تاییس جون و بازم لباس گرفتیم :) کلا روز تو بود :))  مبارکت باشه مامانی :* ...
20 دی 1392

283. سرماخوردگی

هیچی دیگه ... باز مریض شدیم و تو بدتر از من :( صدات درنمیاد یعد از این حالت خوشت هم میاد هی حرف میزنی :)  3 شبه نخوابیدی یعنی همششششش رو پایی ... دیشب هم رفتیم دکتر و 1.5 ساعت تو نوبت بودیم و هیچ دارویی اضافه تر از همونایی که بهت میدادم تجویز نشد ! کلی امیدوار بودم یه چیزی بهت بدن که لااقل هم تو بخوابی هم من :( راستی 3 دی رفتیم شهرکتاب نیاوران و برات خرید کردیم اینم عکساش :) ز چقدرررررر کتاب گرون شده :( بعد میگن چرا ملت کتاب نمیخونن! دو تا رمان برا خودم گرفتم 50 تومن !!! شنبه هم مسعود و سمانه اومدن خونمون و شب هم موندن ... شب رفتیم تو اتاق ما خوابیدیم و فکر کنم سرماخوردگیت هم مال همون روزه :( ...
12 دی 1392

280.خرید

امروز عصری رفتیم گلدونه و خرید کردیم ... از گرونی و افت کیفیت همین بس که اون چادر رو من برای انیتا گرفتم 20 تومن و خارجی بود الان این مارک دیسنی زده روش ولی تابلو ایرانیه و 42 تومن! تازه تا اونجایی که من اونا رو دیده بودم کف داشتن این کفه هم نداشت! خوب هی چادره درمیاد از تو چارچوبش که!!!   بعدم رفتیم دخترک پسرک و چند تا گل سر و یه شال و کلاه دیگه خریدیم برات :) مبارکه مامانی :*   ...
29 آذر 1392

262. شال و کلاه

فکر میکردم کلاهت هنوز اندازه ت باشه ... ولی اونروز که توسط دایی آرش سورپرایز شدیم سرت کردم و برات کوچیک شده :)  خانومه میگفت 1-3 سال ه ولی زیادم به حرفاش اعتباری نیست ؛) ... هلوکیتی دوست دارم ولی جنسش خوب نبود ... 1 بار شستمش ولی همش دونه دونه شد:( یه کلاه بنتون داشتی که خیلی دوستش داشتم ... اول رفتیم بنتون ... اولا که سایز کوچیک نداشتن و بعدشم 190 تومن میشد شال و کلاهش! چه خبره؟؟؟ رفتم بقیه ی الماس چرخیدم از هیچی خوشم نیومد ... تو هم اساسی فینگیلی شدی و کلی اذیتم کردی :) میخواستی پله برقی رو برعکس بری بالا! دم کیدزی هم به عادت خونه که چیزی میخوای میای بغلمون تا از بالای کمد بهت بدیم اومره بودی بغلم و اسباب بازیهای پشت شیشه رو نشونم م...
12 آبان 1392

258. دایی آرش

وااااای شادمممممم ... صبح ساعت 6:30 تلفن زنگ خورد گیج خواب بودم ... مامان بود شنگووووول ! گفت پاشو بیا اینجا سورپرایز دارم ... منم خواب خواب ... گفتم بابا مرخص شده؟؟؟ خوب آخه کله ی سحر چجوری مرخص شده؟؟؟ گفت نه بهتر از اون:) گفتم آرش اومده؟؟؟ گفت آره! وای خوابم یکباره پرید ... مرتضی بیچاره هول شده بود که چی شده کله ی صبح :)) آخه همه میدونن تا 11 اینا خونه ی ما نباید زنگ بزنن خخخخخ خلاصه پاشدم جمع کردم و امیتیس رو پیچیدم تو پتو و د برو :)) وای داداشیم بعد از 3 سال اومده بود ... درسته تنها اومده ولی بازم خوبه ... خدا رو شکر:* ظهر افشین اینا هم اومدن و بعدازظهر رفتیم پیش بابا ... طفلی بابا کلی گریه کرد:( تا حالا گریه شو ندیده بودم البته ...
6 آبان 1392

252. خاله تهمین

واااای خوشحالم :) خاله تهمین برات دو تا چیز خوشگل درست کرده بود و سپرده بود به تاییس جون و رفتم گرفتم ... خیلی دوست داشتم خودش رو میدیدم ولی نشد:( خیلییییییییی خوشگلن:* دستت درد نکنه خاله جونی:* خوب در راستای اینکه دست خالی هم نمیتونم برگردم یه بادی دیگه هم خریدم:دی این ریسه ی اسمت: اینم فرشته و چشم نظرت:  اینم بادی ای که امروز گرفتم ... مال همون پک سری قبلی بود ... این اون بادی شلواری که کثیف کردی و شستم خخخخ جدیتم رو ببین تو عکس گذاشتن برات مامانی:* اینم شلوارت که با نمدهای خاله هانی درست کردمش . مرسی خاله:* امروز علاوه بر " تو رو " که چندین روزه میگی " برو " هم گفتی :*  بعد برات حسنی میخونم ... ...
21 مهر 1392

250. خرید لباس!

بادی استین بلند و شلوار تو خونه ای برات میخواستم ... خلاصه با خاله هانی قرار گذاشتیم بریم پیش تاییس جون . دیشب گوشی بابا مرتضی کلا قاطی کرد و کلی وقت صرف کردم و کاری از پیش نبردم:( بعدم شما شام گوشت کوبیده خورده بودی و دلدرد گرفتی خلاصه تا 5 بیدار بودیم! صبح گوشی رو بردیم یه فروشگاه روبروی نارون ... بعدم رفتیم خونه ی بابایی اینا البته با گصیبت فراوون ... باز ماشین روشن نشد ... امان از بابای تنبل ... خوب ببر استارتش رو درست کنن دیگه:( مامان هم نبود با ویدا جون ناهار رفته بودن بیرون ... خوابوندمت و رفتم گوشی رو گرفتم ... عصری همزمان با اومدن مامانی خاله هانی و همسرش اومدن دنبالم و رفتیم پیش تاییس جون ... تو رو هم نبردم :) خلاصه بعد از کل...
17 مهر 1392

246.دختر شیطون بلا!

تازگیا زورگو شدی اساسی ... هرچی میخوای با جیغ و داد باید صاحب بشی که البته در شرایط جیغ و داد عمرا صاحبش نمیشی!!!  چند روزه توی صندلی ماشین که میذارمت - یا درکل در عقب که باز میشه! - وحشتزده ما رو نگاه میکنی و جیغغغغغغغغغ و اشک گوله گوله !!! چند بار اشکهات رو تحویل نگرفتم ولی مگه اعصابم پولادینه؟ تمام طول مسیر و جییییییییییییییییغ میزنی هی هم صدات میره بالا:( خوب کم میارم و بغلت میکنم مث خانوما میشینی و اصلا انگار نه انگار تو بودی این کارا رو میکردی! دست به هیچی هم نمیزنی:( خوب مامان اینجوری تنهایی نمیتونیم بریم بیرون!!! دیروز رفتیم بهار ... یه سری خورده ریز برات گرفتم ...  اول این لوازم تو حموم! این لاکپشته یه نخ پشتشه میکشی...
4 مهر 1392